محراب شکسته...
علی جان می روی و کوفه در سوز تو می میرد
فضای کوچه ها را غم داغ تو می گیرد
مرو ای مرد،مرد مردستان که جان و پیکرم سوزد
کنم هرگاه یاد تو زغم بال و پرم سوزد
تو رفتی تا ز صحرا نوای ناله برخیزد
زچشم نخل و نخلستان زغم خون بر زمین ریزد
گرفته در بغل زانوی غم این زینب کبری
چو باران اشک میریزد ز درد غربت بابا
سحر این شام شود آیا پر ز غم نمی دانم
چه آید بر سر طفلان از این ماتم نمی دانم

"به خدا سوگند دوست دارم بستر خود را بر خار های جانگزای بیابان بگذارم راضی ام مرا با زنجیر
آهنین سخت ببندند و در همان کوه و دشت بر سنگ و خاک بکشانن اما هرگز رضا نیستم که دلی
از کردار من آزرده و خاطری پریشان گردد من و ظلم؟
علی و ستمکاری ؟
باور شدنی نیست!"
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 12:19 توسط کبوتر نجف/زائر بارانی
|